تبليغاتX
فقط شیطونی


فقط شیطونی

شیطونی از همه رقم

 

 

پنج شنبه ........ 14 / 08 / 1388

قرار بود راس ساعت 9 از خونه راه بیفتم و راس ساعت 11 مقصد باشم ( اما تازه ساعت 45 : 9 از خواب پا شدم و مثل جت حاضر شدم و ساعت 36 : 11 در مقصد به سر می بردم ! به این می گن سرعت نور ! )

از اتوبوس که پیاده شدم چون میدونستم که بدون کارت دانشجو جماعتو راه نمیدن مقداری جلوی در دانشگاه معطل کردم اما با این حال دلو به دریا زدم و با کمال شجاعت وارد شدم ! ( البته قبل از وارد شدن کمی مانتوی فرد مذکور پایین کشیده شد ، یه هوا مقنعه اومد جلوتر ! ، چیز های دیگر را نیز شرعی کرده و با گفتن یک فروند بسمه تعالی رفتیم جلو !!! )

مقصد کجاست ؟؟؟؟!!!!

دانشگاه تربیت معلم کرج !!!!

من اونجا چی کار می کردم ؟؟؟؟!!!!!

فضولی مگه ؟؟؟!!! بقیشو بخون !

الو فرزانه ....

الو .... سلام ... کجایی عسل ؟

من الان تو دانشگاتونم !

چـــــــــــــــــی ؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مطمئنی درست اومدی عسل ؟

آره بابا ! پاشو بیا دنبالم  ....

بالاخره بعد از کلی سوال و جواب فرزانه اومد دنبالم و از اونجایی که کلاس داشت دوتایی ( کاملا لاو تو لاو ! ) رفتیم سر کلاس .....

فرزانه هم مشغول درس گوش دادن شد .... (  استاده هم تا می تونست خارجکی می حرفید ، منم که ایرانی اورجینال ! هیچی نمی فهمیدم ! )

اولین چیزی که خیلی توجه ادمو به خودش جلب می کرد تیپ استاد بود ! ( فک کن بلوز سرمه ای ، شلوار لی آبی روشن گشاد ، کمربند قهوه ای ! ......... خوب که نگاه می کنم کفشاشم قهوه ای بود اما خب کمربنده خیلی تو چشم بود !!!! )

بالای تخته کلاس قدیما عکس جیگر جون ( اما خمینی  ) و رفیق فابشو میذاشتن ! الانه اونو برداشتن جاش یه کاغذ چسبوندن که روش نوشته :

دانشجویان عزیز ( منظور همون بی شعور و بی فرهنگ و ... بوده ! ) : لطفا در نظافت کلاس ها کوشا باشید !

جالب ترین چیزی که خیلی مشهود بود باغ های متفاوتی بود که این دانشجوها ( حتی فرزانه ! ) توش سیر می کردن ! و فقط گه گداری حرفای استادو تایید می کردن !

و مضخرف ترین قسمت کلاس یکی از دانشجویان برادر اسلامی بود ! ( من نمیدونم این یارو هی گیر داده بود هی فوران علم میکرد و می خواست به استاد بفهمونه که بابا داری اشتب میزنی ! حالا فک کن اون سیریش استاده هم سرتق ! نه این می تونست به استاد حالی کنه چی داره می گه نه استاده گوش می کرد این چی می ناله ! )

عسل .... چی داری می نویسی ؟ !!!

حوصلم سر رفته دارم کلاستونو توصیف می کنم !

OK !

بعد از توصیف کلاس بازم وقت اضافه آواردم و مجبور شدم به موبایل جون گیر بدم و بازی کنم .... این موبایله هم نامرد هی من گیم اور میشدم ! نه یعنی Game Over   میشدم !!!!

بالاخره کلاس تمومید و اومدیم بیرون کلاس و با فرزانه منتظر موندیم تا کسری و محمد بیان بیرون !

به محض اومدنشونو سلام احوالپرسی فرزانه مارو بهم اینطوری معرفی کرد :

عسل محمد ! محمد عسل !( شوک اول )  ........ کسری عسل ! عسل کسری !( شوک دوم ) انگار یه جریان برق شهری و متناوب  با هم  به این دوتا طفل معصوم وصل شد !!!

ری اکشن کسری خیلی قشنگ بود ... تا جایی که می تونست نگاه نمی کرد اما محمد خیلی جالبتر بود ! اعتماد به نفسش یهو از سقف چسبید به کف !

از اونا خداحافظی کردیم و اومدیم تو حیاط .... با فرزانه رفتیم تو دل طبیعت و باغ و بلبل دانشگاه و زنگیدیم مژگانم اومد ( شوک سوم ) .... فک می کردم یه هوا بزرگتر از این حرفا باشه ! اما جالب بود فقط یه سال تفاوت سنی داشتیم ! یه دختر به ظاهر آروم با داشتن قابلیت گفتن 50 سوتی در عرض فقط 5 دقیقه !!!! ( می خواستم تو این پست یه کم اذیتت کنم اما دیدم گناه داری ! بعدم اینجا آشنایی چیزی رد میشه زشته ! )

.

.

.

.

بعد از رفتن فرزانه موندیم منو مژگانو بلوتوس  ( یا بلوتوث یا بلوتوص ) بازی ....

کلاسشون تموم شد و دوباره فرزانه اومد پیشمون اما اینبار با سمانه ( بعدنم مهوش بهمون اضافه گردید )

به سمانه معرفی شدم .... و اما مهوش ...

سلام عزیزم خوبی ؟  ( در کمال خونسردی ! )

سلــــــــــــــــــــــــام !!!!

شناختی مهوش ؟

نــــــــــــــــــــــه !

واقعا که ! یعنی واقعا نشناختی ؟

نه ! می دونی چیه  ؟ من یه مدت ایران نبودم !

اینو که گفت یهو من ترکیدم از خنده ! بهش می گم بابا من عسلم ! عسل شیطونه ! یهو می گه برو بابا عسل که همش 13 ، 14 سالشه ! می گم خب ؟ منم همونم دیگه ! ( اینم شوک چهارم ! )

من دیگه نمیشد بمونم برای همینم می خواستم برگردم که فرزانه گفت کسری و محمد هم کلاسشون تمومیده و با اونا برو !!!!! حالا من یه کم نیشم باز شد بعد فوری بسته شد ! سمانه هم می اومد .

بیرون از دانشگاه اینا کلی منو سوال پیچ کردن که کشف کنن من واقعا عسلم یا اونا سرکارن ! واسه همینم تمام مطالب وبلاگمو یه دور کلی ازم پرسیدن ! باز خوب بود همه چی یادم بود !

بازم بقیه داره اما واقعا دیگه حوصله ندارم بقیشو بگم !

در کل خوش گذشت ....

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:47 توسط عسل شیطونه|

اگر می خواهید برای یافتن خود به جستجو بپردازید در آینه نگاه کنید چرا که تنها یک سایه در آنجاست ...یک غریبه !

غریبه ...

سلام .... سلام به تمام دوستایی که من میشناسمشون و اونا منو نمیشناسن ......

میدونید چرا ؟؟؟؟؟

چون من یه غریبه ام یه غریبه آشنا برای تمام کسایی که به این وب سر میزنن!

این غریبه یه چند وقتی مهمون شماست پس لطفا تحملش کنید!

خب این از معرفی خودم .دوست دارم اول دلیل اینکه من اینجا هستمو بدونید.  دلیلش یه دوست خوب به اسم عسله که نه تنها من ... فکر کنم همه شما از روحیه شادش خوشتون میاد. راستش من که عاشق این شادابی وطراوتشم اون واسم یه انگیزه شد واسه نوشتن پس دلیلمم حالا میدونید: عسل شیطونه

آشنایی من با این وب حکایت طولانی داره ولی اینو بدونید که من تقریبا یه سالی میشه که مهمون این وبم

و تقریبا تمام پستای قدیم وجدیدشو حفظم و همیشه دنبالش کردم و همه ی دوستایی که به این وب سر میزننو دورادور میشناسم

خب امیدوارم با این کار بتونم دوستای بیشتری پیدا کنم و بیشتر باهاتون آشنا بشم

 فکر کنم فعلا دیگه عرضی نیست تا بعد دوستای گلم

اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید ....


سلام شیطونا !

اینم از اون نویسنده ای که گفته بودم

حالا از تمامی عزیزانی که برای داشتن این پست برای خودشون آیسپک خریداری کرده بودند پساپس کمال تشکر را دارم و خواهشمندم آن را در نزدیک ترین سطل زباله نابود کنند

ماجرای پنج شنبه رو دو ساعت نوشتم ! بعد یهو پرید دیگه حسش نبود از اول بنویسم

۱۶ آبان قشنگترین اتفاق زندگیم افتاد که فک نمی کنم دیگه تا آخر عمرم تکرار بشه  

منم دیگه عرضی ندارم ....

قصدمان فقط آشنایی با غریبه بود که حاصل شد


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 4:25 توسط عسل شیطونه| |

 

سلام !

قرار نبود آپ کنماااااا یهو جو گرفت دیگه !

1. زود یه تبریک همراه با کلی ماچ و بغل و این حرفا بهم بگین که بالاخره طلسم این گوشی من شکست …

الان به نوعی خوشحال و خجسته ام !

2. این شعره که هم اکنون می خواید بخونید برای روزنامه کیهان بچه ها برای خیلی سال پیش مثلا دهه 70هستش و اونو از وسط کوله باری ازروزنامه و مجله یافتیدم !

پدرم کارمند است …

حرفهایی می زند که پر از لبخند است

یادم آید آخر برج ، سر سفره شام

کاسه ای آب نهاد

و به ما گفت : به قول شاعر :

آب یعنی : ما هــــــــــــــــــــــی !

این شما ، این ماهی

بخورید ، ماهی تازه بخورید .

هرکه غفلت بکند باخته است ،

هر که هم سیر نشد برود بر سر دیگ ! ( یا سر حوض ، یا سر شیر )

بــــــــــــــــــــــــه ! چه طعمی دارد !

طعم یک اقیانوس

طعم رود چالوس !

من و پروانه و فرزانه و ریحانه و فرهاد و کریم  ( عیالواریه دیگه ! )

حمله ور می گردیم

و از ان سفره رویایی و کارمندی او

قطره ها می نوشیم ، لقمه ها می گیریم .

و همی اندیشیم : آب یعنی : ماهــــــــــــــی !

مادرم اخم آلود

توی دنیای خودش بود و نبود

لب نزد به آن غذا !

گفت : سیرم به خدا

جمع شد سفره اعیانی به فرمان پدر

همچنان مادر ما بود پکر

پدرم گفت به مادر جانم :

همسرم دلبندم ! پس از این غذای چرب و چیلی

چای می چسبد و بس

چایی آیا داریم ؟

مادرم قندان را با یک آه

جلوی پدر نهاد . ( آخ ، دعوا دعوا ! )

و به او گفت به فریاد بلند :

دو عدد قند بخور دلبندم !

چون که بعد از این در خانه ما

قند یعنی : چایی !

3. منظور از کوله بار تو بند 2 همون کل اتاقم بود !

کلا روی هم رفته تمام اموال و داراییم شامل خودم و لباسای تنم و همین مجله روزنامه ها و مهمترینش پی سیمه ! که همه رو اتو کشیده و کاملا محسوس نگه داری می کنم !

4. شایدی در آینده ای نه چندان دور نویسنده دیگه ای به این وبلاگ افزوده کنیم ! این نویسنده خیلی برام عزیز هستشو دوست دارم زودتر این کارو انجام بدم !

 

5. نمیدونم چرا همش دارم از طرف همه سورپرایز میشم ! بعد دیدم اینجوری نمیشه خودمم یه حرکتی انجام بدم !

نتیجه اخلاقی : فردا قرار است دو سه تا دوست رو یک جا سورپرایز کنم ! ( فک می کنین الان فهمیدن که کدومان ؟ !!!! )

6. امروز همش از صبح تا شب خوابیدم ! به نظرتون من شب خوابم میبره آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه منم که میبره اما دیدین که آدم وقتی زیاد می خوابه دیگه حس هیچ کاریو نداره ؟؟؟؟؟ الان من دقیقا اون ریختیم … ببینم شماها وقتی شب خوابتون نمیبره به چی فک می کنین ؟؟؟؟؟ دقیق بگو شفاف بشمااااااا شایدی منم یه ایده ای از شما گرفتم خب ! آخه من خودم به تنها چیزی که می تونم فک کنم یخچال خونمون و محتویات توشه ! بگذریم که الان چند شبه یه هوا قاطی پاتی شده این افکارمونو وقتی در یخچالو باز می کنم یه چی دیگه میبینم توش !

7. یه تسلیتم بگین بهم بابت امتحان فاینالم که تا جایی که امکان داشت خراب کردم ….

دیگه عرضی نیست ….

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:15 توسط عسل شیطونه| |

سلام بر عهد عیال وبلاگمون !

خوب هستین یا نیستین یا اینکه سرما خوردین و دارین میمیرین اصلا به من ربطی نداره ! از منم نخواین که واستون دعا کنم ! خدا اگه حرف منو میشنید کار خودمو راه می نداخت !!!!!

 چیه ؟؟؟؟؟؟ آدم عصبانی ندیدین ؟؟؟؟؟؟؟ من الانه اعصابم نقاشی شده ! فک کنم تو چندتا پست قبلی هم اعلام کردم که من کی هستم نه ؟؟؟؟

جهت تکمیل اطلاعات برخی دوستان اعلام میکنم که اینجانب عسل اسقاطی چندان حوصله شوخی های پیچ در پیچ را ندارم ! این که پا میشم میام تو وبلاگت و هی شروع می کنم به چرت و پرت گفتن اصلا به این فک نکن که کشته مردتم ! میام که یه جوری این وقت لعنتیمو پر کنم تا بالاخره پیمونه ما هم پر بشه و از میون الــــــــــافـــــــــــــــــــان جامعه محو بشم ! حالا اوکی شدی ؟

1.بعضی از دوستام نمیدونم چرا اینقدر آدم فروشن بابا آخه مگه من چه هیزم تری فروختم بهشون ؟ خصوصا اینکه این آدم فروش دوست صمیمی هم باشه ...

2.این وسط مسطا یه عذر خواهی بدهکارم به مهرداد ! شرمنده داداش ! شایدی دیگه ریخت مارو اون ورا یعنی توی کامنت دونیت مشاهده ننمایی که موجبات شرمندگی یو رو فراهم آریم ! (زندگی تفسیر سه کلمه است : خندیدن ، بخشیدن و فراموش کردن ... پس بخند و ببخش و فراموش کن ! )

فرزانه .... خوبی تو ؟ بابا بیزی ! نیستی ... کجاهایی ؟؟؟؟؟

از احسان کچله هم نهایت تشکرو دارم بابت اون پست فاشیستانش ! به مهرداد گفته بودم گشاد فحش نیست اما همینجا در حضور همه اعلام می کنم که فاشیست فحشه !

محمد ... نمیدونم چرا اصلا قابل پیش بینی نیستی .... یه جورایی همیشه در حال سورپرایز کردنی ... البته این فقط می تونه یه فکر باشه پس خیلی جو نگیرتد !

دلم بسی چند برای شیطونیای ندا تنگ شده ! هرچند اصلا نمی تونم کارشو ندید بگیرم ... اگه احیانا به طور اتفاقی یا به خاطر تلاشهای بی وقفه  خبر گزاری های قوی اومد اینجاها بهش می گم که خیلی کار بدی کردی

الهه ! خوب شد یادم افتاد ! به خدا می لینکمت بذار این کام لعنتی درست بشه ! رو چشم !

سیاوش خان قولی رو که داده بودی یادت رفت ! مگه قرار نبود اول اون بیاد اینجا بعد تو بری اونجا ؟؟؟؟؟؟ به همین زودی مارو فروختی آیا ؟؟؟؟؟؟

چند ؟؟؟؟؟؟ به کدومشون حالا فروختی ؟؟؟؟؟ H یا A ؟؟؟؟ نکنه به جفتشون ؟؟؟؟؟

.../

همچینی حس می کنم یه چیزی نگفتم ! می خواستم از یکی دیگه بگم یادم رفت .....

..../

آهان الان یادم اومد !

کسری !

خیلی متفاوتی ! شخصیت جالب انگیزی داری ( اما کلا تو جالب انگیزی به پای فرزانه نمیرسی ! ) گاهی اوقات شیطون و شلوغ  و شر ! و گاهی اوقاتم سر به زیر و آروم

 

گاهی در زندگی پیشامدهایی روی می دهد که باور کردنی نیست بنابراین بهتر آن است که فقط آن را یک رویا دید و بس ! ( مثه مینا سس خور که من الان دقیقا دارم مثه یه رویا میبینمش ! خودشو نه ! شیرینیه دانشگاشو ! )

 عشق را از ماهی یاد بگیر که آب را پر از بوسه بی پاسخ می کند ..... ( هستی خانوم دریاب ! گفتم که بدونی تنها نیستی در این راه خطیر )

3. تازگیا افتادم تو نخ کشف کردنه کتاب فروشی های خیلی لاو ! سری پیش گفتم بهمن ! حالا می گم جنگل .... اصلا آدمیزاد هوش و حواس از سرش میپره وقتی میره توش ! خصوصا اینکه تمام اون کتابایی که من می خوام توش یافتیده میشه ! ( چند روز پیش تو خونه از این افعال جینگیلی مستون به کار بردم و به بابام گفتم این همسایه اصلا هیچی نمی درکه ! بیچاره کلی تو کف بود که این دیگه چه مدل حرفیدنه ! بعد پرسید تو مطمئنی الان داری تو قرن ما زندگی می کنی ؟ گفتم نمیدونم ! گفت اما این مدلی که تو حرف زدی یه چیز تو مایه های خط میخی بود ! منم گفتم خب خط میخی که نبود اما تقریبا از همون الفبا استفاده می کنم !!!!! )

4. فردا شب عقد کنون دختر عموم بود .... می خواستیم  برویم و حسابی از خجالت مهمانان گرام در بیایم ... طبق اطلاعاتی که من بدست آواردم داماد دو فروند برادر مجرد دارد هرچند  چند تن از برو بچز فامیل رو خود داماد سرمایه گذاری کردن اما اینجانب بچه قانعی تشریف دارم و به همون داداشای دوماد بسنده می کنم  ! کلا من دختر خوبی هستم  بعد به شکل کاملا ضد حالی زنگ زدن و گفتن که فامیلای دوماد با عزرائیل ریختن رو هم و مهمونی چیز تا اطلاع ثانوی تعطیل ....

5. دیشب می خواستم برم بیرون از اتاق بعد دیدم که دو نفر دارن پشت اتاقم حرف می زنن ... منم فضولیم گل کرد نشستم از سوراخ در نگا کنم ببینم کی به کیه ! بعد 10 مین یهو یکی درو باز کرد و دستگیره در رفت تو چشمم !!! تقریبا داشتم کور میشدم !

6. با هانیه و هستی داشتیم از کلاس بر می گشتیم که هستی وسطای راه پیچوند و رفت کافی نت ! من و هانیه هم دیدیم نمیچسبه به این زودیا بریم خونه ! همینطوری که داشتیم راه می رفتیم یهو هوس بستنی کردیم و رفتیم یه بستنی بخوریم .... تازه نشسته بودیم که یه آقا و خانومه هم اومدن اونجا ، بعد این آقا هه یه چیزی گفت که خیلی بیب بیب دار بود !!! منظورش اون چیزه نبوداااا اما خب خوبه آدمیزاد وقتی می خواد بحرفه خوب فکر کنه که حرفش در آن واحد دوتا معنی نداشته باشه ... اونم از اون معناهای سه نقطه ! دیگه ما هم تا آخرش که اونجا بودیم کلی خندیدیم و هرهر کردیم .

7. دلم میخواد این آهنگه رو بذارم رو وبم نمیشه ! ( ریتمو یادت نره ! )

خدا خدای مستون ....  خدای می پرستون ...

به حقه هرچی عشقه مارو بهم برسون .... مارو بهم برسون ....

خدا دله ما تنهاست .... مثله یه تک درخته ....

تو تنهایی می دونی تنها بودن چه سخته .... تنها بودن چه سخته ...

خدا نظر به ما کن .... نظر به عاشقا کن ...

مارو که مست عشقیم .... به حال خود رها کن .... به حال خود رها کن ....

الان اصلا فک نکن که عاشق شدمـــــــــــــــــــــــا ! نه اصلا ! فقط دلم یه کم تو کانال کویته !

دیگه عرضی نیست .....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:0 توسط عسل شیطونه| |

 

 

 

الماس سخت ترین اجسام است یعنی روی زمین خط می اندازد ولی شکننده و ترد است ! به طوریکه با یک ضربه چکش خرد می شود .... حال آنکه سرب حتی از ناخن خط بر می دارد ولی ضربه چکش را به خوبی تحمل می کند ! حالا اگر مرد را به الماس و زن را به سرب تشبیه کنیم تفاوت میان زن و مرد از بین می رود .

نمی دونم چرا این پستو با این حرف شروع کردم پس لطفا نپرس !

همیشه بعد از کلاس خودم منتظر می موندم که کلاس هانیه هم تموم بشه و با هم برگردیم خونه ! همیشه هم همه وقتمو تو لابی آموزشگاهشون یا تو کافی نت می گذروندم ! تا حالا پیش نیومده بود که بخوام برم کتاب فروشی بهمن !!!! ( نمی دونی کجاست پس الکی فک نکن ! ) اینبار با هستی و شقایق تا قبل از اینکه کلاسش تموم بشه رفتیم بهمن ، وقتی رفتم تو مخزنش کلی ذوق کردم ! تمام کتابایی که می خواستم و می تونستم اونجا بیابم ! دلم می خواست کاش پول داشتم همه کتابارو یهو یه جا می خردیم و می بردم ! تازه به این نتیجه رسیدم که هروقت تولدم بوده هیشکی تو فکر نبوده که واسه من یه کتاب بخره ! همه تو نخ یه سری چیزای جینگیلی مستون بودن !!! یا اصلا تو فکر نبودن ! نمی گم تا الان اونارو دوست نداشتمااااااااا یا مثلا عین این روشنفکرا ادا در بیارم که کتاب غذای رو حه و از این سه نقطه شعـــــــــــــــرا اما واقعا برام جالبه بدونم که مثلا فروغ تو نامه هاش به پرویز چی گفته یا اساسا اختلافشون سر چی بوده ! جالبه دیگه ! چیه فضول ندیدی ؟؟؟؟؟!!!!!!!! اصلا دلم میخواد تو زندگی مردم سرک بکشم مشکلش چیه ؟؟؟؟ هان ؟!!!!!!!!

می گم اینجا یه نفر پایه پیدا نمیشه با هم یه شب بریم این کتاب فروشی بهمنو جمع کنیم به جیب بزنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

تا حالا شده به این فک کنین که خود خدا از کجا به وجود اومده ؟؟؟؟؟ یه مدت برام سوال بود بعد دیدم دارم روانی میشم بی خیالش شدم ! حالا دوباره فضولی افتاده تو جونم می خوام بدونم که اصلا موجودیت خدا از کجاست و چرا فقط اون مطلقه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

فروغ خونم تامین شده اما دیدم اینجوری داره در حق حمید مصدق اجحاف می شه گفتم نکنم این کارو آه جوون مردم می گیرتم !!!!

لطفا این یه موردو بخونین تا تهش چون حقیقته محضه !

دشت ها آلوده ست

                           در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید

                                                             در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد ....

                        و هوایی که در آن

                                                     نفسی تازه کنیم !

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دل ها را

علف هرزه کین پوشانده ست

                                      هیچ کس فکر نکرد

                                           که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

                                                                                      و همه مردم شهر

                               بانگ برداشته اند

                                            که چرا سیمان نیست

                                                 و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

                            و زمانی شده است

                 که به غیر از انسان

 هیچ چیز ارزان نیست !

الانه خودم دارم مورد یک و دو پست قبلی رو درک می کنم ! یحتمل با تورم موجود نرخ انسانیتم تو مغازه ها و بوتیکا بالا رفته واسه همینم مردم خودشون دست به کار شدن و جریان بنزین انگاری داره دوباره تکرار می شه ! منتها اینبار گالونی انسانیت می فروشن سر هر کوچه خیابونی  اونم با نصف قیمت !!!! واسه همینه که الان مردم همه ادعای انسان بودن می کنند در حالی که حیوانی بیش نیستند ....

وقتی با یکی لج می کنم حتی سر یه موضوع کوچیک خیلی شاد می زنم ! اصلا خجسته می شم .... اما ازاینکه یکی بخواد با حرفای چرت و توهمای جالب انگیزش منو بازیچه کنه متنفرم پس لطفـــــــــــــــــــــــــــــا !!!!  نکنین این کارو !!!! مخاطب خاص !

هی به این مامانم اینا می گم بیاین یه حیات وحش بزنیم تو خونمون می گن نه !!!! 4.5 روز پیش تو حیاطمون موش بود !!!! بچه های همسایه اومدن امداد که بندازنش بیرون ! منم عین این نی نی کوچولوها چسبیده بودم به شیشه که ببینم چه خبر میشه یهو موشه پرید بالای گلدون و از اونجا هم خواست بپره پایین که نمیدونم چی شد اومد چسبید دقیقا یه همونجایی که من چسبیده بودم ! فک کن فیس تو فیس شدیم ..... ایییییییییییی حالم داشت بهم می خورد ! فقط از مدل سیبیلاش خیلی خوشم اومد !!! آخرشم اینقد این ور اون ور پرید که تونست از حیاط ما در بره ! حالا من هر وقت پامو تو حیاط می ذارم توهم موش می زنم و تندی از حیاط می گذردم بدون معطل کردن حتی یک صدم ثانیه ! یعنی یه چیز تو مایه های سرعت نور !!!!

چند روز پیش گفتم اهههههه دلم یه مهمونی می خواد یه چیز مثه جشن تولدی عروسی ای چیزی اونا هم نشد به درک ! اصلا دلم می خواد به یاد روزای مدرسه با بچه ها یه روز دور هم جمع بشیم و بگیمو بخندیم و بزنیم و برقصیم !!!!! به یاد اون روزی که رفتیم خونه الهه اینا و برقا رفت و بچه ها آهنگ در خواستی می خوندن .... به یاد اون روز که همه اومدن خونه ما و با وجود اینکه همسایه رو به رویی مراسم 7 پسرش بود بچه ها ته هرچی آهنگ بود درآوارده بودن و وقتی خواهرم از راه رسید می خندید می گفت صداتون تا سر خیابون میاد خجالت بکشین !!! بعد یهو مونا دوستم زنگید که پاشو بیا تولدمه !!!! میگمــــــــــــــــا فک کنم اون موقع که داشتم غر می زدم خدا سرش خلوت بوده شنیده ! کاش از خدا یه گونی چک سفید امضا  می خواستم ! ( خوش اشتهاییو حال بیا )

دیگه عرضی نیست ....

بای تا بعد

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:52 توسط عسل شیطونه| |


Design By : Night Skin